تبليغاتX
 بسم الله الرحمن الرحيم خاطرات کودکی هام

شنا در رودخانه

                  به نام خدا

   روز ۲۸/۴/۸۷  که با پدرم به  ده کوثر  رفته بودیم برای تبریک روز پدر به پدر بزرگ و ناهار را  به صحرا بردیم من و داود که پسر عموی من است در آب شنا کردیم خیلی جاتون خالی بود ....

 

آب یخ بود و من توی آب می لرزیدم ولی از بس خوش می گذشت نمی خواستم بیرون بیام ...

 

توی آب ماهی هم بود ولی کوچک بودند ...

 

عمو علی چند تا خرچنگ شکار کرد ...

 

خلاصه روز زیبایی بود وخیلی خوش گذشت ...    

  


 

نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


عکس کاراتم

به نام خدا

اُس (سلام کاراته ای)

این عکسی که می بینید از  اولین روز کاراته ی من است . روز دوشنبه ۲۷/۳/۸۷

پدرم ازمن در کلاس عکس گرفته

من خیلی خیلی کاراته را دوست دارم

من می روم تا سن سی شوم یعنی استاد.

اس

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت


آیه خداوند مهربون

 

می خوام یک خاطره از وقتی که نی نی بودم ـــ یعنی ۷ روزه ـــ براتون بگم...

 اون روزا که یک بچه ی کوچولو بودم بابا جونم یک شعر برام گفته که ازش خوشم میاد......

چند روز پیش که بابا جونم داشت شعر رو می خوند من پرسیدم: بابامگرمن آیه ی قرآنم که مامان جونم نباید بدون وضو مرا بغل کنه ؟؟

 باباجونم گفت: نه توآیه ی قرآن نیستی ولی یکی از نشانه های خدای مهربان هستی........

این هم شعر باباجون:

دلبند

می کنی چشم باز ومی خــــندی

گریه ات همچو خنده ات زیباست

هــــرکجا چشم خویش می دوزی

مـــثل این که خدای تو آن جاست

 

من به مــــــــــــادر تو  می گـــویم

با وضـــــــو تــــورا  بغـــــل گیـــــرد

چــــون تـــو   آیــــه  خــــــداوندی

بی وضــویــت   مـــبـــــاد بـــرگیرد

 

خنـــده هــای تو می کند مستم

از می خنـــــده ی تو    سرشارم

ای مـــحمـــــد جـــواد   دلبـــندم

شب مـــــبادا کنــی تو   بیـــدارم

 

اسفند 1379


 

نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


خاطره شیرین من

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 روز آخر مدرسه چه شیرین بود....

شیرین شیرین

 بابا ومامان جونم  دسته گل و شیرینی خریده بودند و آمدند مدرسه ما .

برای چی؟؟؟

خوب معلومه....

برای تشکر از معلم جونم خانم حسینجانی.

هم شیرینی خوردیم هم عکس گرفتیم ...

من هم شعری از خاله آرزو برای معلم عزیزم خوندم

این شعریه که خوندم   :

 

خانـم  معلم !  سلام  ، ما شاگرد  شماییـــــم

میشه فردا که جمعه است بازم کلاس بیاییم؟

 

کــلاستون شبیه دنیای آرزو هاست

توی کلاس انگاری تو قلب رویاهاییم

 

می شه اونجا بمونیم تا وقتی زنده هستیم

آخـــه بیرون از کلاس خیلی از هــم جداییم

 

دیروز گفتید که شما گنجشکا رو دوست دارید

خانم به خدا ما هم رفیق گنجشکاییم

 

می دونیم که یه روزی کلاسها تعطیل می شن

اونوقت اگه نباشید ما راست راسی  تنهاییم

 

خانم معلم! نرید، دل ما خیلی تنگه

اون سر دنیام برید ما باهاتون می آییم

 

حالا می بخشید اگه نامه مون خیلی بد بود

آخه بین شاگردا، ما تنبل اوناییم

 

وای! نکنه یه وقتی چشماتون درد بگیره

آخر نامه شده، زحمتو کم نماییم

 

فقط می شه بپرسیم فردا کلاس هست یا نه؟

خانم معلم آخه، ما عاشق شماییم!

 

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت